دومین مهمون عزیزم
امشب عمو احمد مامانی اومد دیدن منو کلی خوشحالم کرد... نمی دونید چقد مهربون و دوست داشتنیه و چقد منو دوست داره...جاتون خالی بابامجید و بابایی و عمو احمد رفته بودند گوسفند برای من خریده بودند و عمو احمدمم جیجر و دلشو کباب کرد باهم زدیم به بدن...دست گلش درد نکنه...
وای دیده امشب اصلا خواب ندارم آخه درک کنید می دونید اصلا اصلا دل تو دلم نیستا،می دونید، خب درک کنید دیده بالاخره فردا بابایی و مامانی رو می بینم
هی تند تند بیدار می شدم ببینم صبح شده یا نه؟ ولی نشده بود که
شیر می خوردم و می خوبیدم تا صبح شد
نظرات شما عزیزان:
:: برچسبها:
شب چهارم,